خرید بک لینک
اول امیدوارم هیچ آدم آشنایی این جا رو نخونه. دوم امروز خیلی خوشحالم. چون سر کلاس ادبیات ترکوندم. درک هم تا حدی. اما یه ذره عذاب وجدان دارم چون حس می کنم مغرور شدم. همیشه این جوری نیست. یه هو یه جوری خودمو از بالا دیدم که خوب نبود. و یه دوست پیدا کردم که در نگاه اول خیلی شبیهیم. ازش خوشم اومده. بعد از این که با هم کلی حرف زدیم، با خودم فکر کردم این میشه دوست من. و دیگه نیازی به بقیه ندارم. این نیست. این نیست. باید به خودم بقبولونم. آخه آدم انقدر بی معرفت؟! خیلی دوستی ها بوده که من اول روشون حساب کردم، اما بعد هیچ توفیقی پیدا نکردن که هیچ، روابطمون هم شکرآب شده. این رو هم اضافه کنم که همین دیروز

برچسب: کنکور, نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

از شدت هیجان و ترس دل هامون ضعف میره.

خاطرات و اشتباهاتمون از جلوی چشممون می گذرن.

حالا ما داریم از این جهان میریم و به جهان دیگه ای منتقل میشیم.

دست من رو محکم بگیر.

نوشته شده توسط آکو در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

طبق يه حساب دو دو تا چار تا من اگه وضع فعليم رو تا آخر سال حفظ كنم، بي هيچ پيشرفت و پسرفتي، راحت رتبه ٧٠ ميارم.

اين يعني با يه تلاش مضاعف و تغيبر رويه ميشه روي رتبه هاي خيلي بهتر هم برنامه ريزي كرد.

دركل اوضاع كاملا بر وفق مراده. اي خدا شكرت!

يادم باشه: تغيير رويه، برنامه ريزي

نوشته شده توسط آکو در ساعت | لینک |

برچسب: كنكور, نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۰ آن زن پیر در ایستگاه اتوبوس نشسته ام. یک روز پاییزی دلگیر است. انگار همه چیز تکرار می شود. هر روز این موقع از مدرسه می آیم، سوار اتوبوس می شوم، می روم خانه؛ در خانه درس می خوانم و غر می زنم، شب دیر می خوابم و صبح با فلاکت بیدار می شوم که بروم مدرسه. با خودم فکر می کنم کاش یک چیزی این وسط تغییر می کرد. می روم و پشت ایستگاه اتوبوس می چرخم. روی برگ های پاییزی راه می روم و فکر می کنم... فکر می کنم و فکر می کنم که ناگهان می بینم اتوبوس مدتی است آمده و دارد می رود. می دوم که سوار شوم. شروع به حرکت کرده اما درش باز است. دستی از داخل اتوبوس به سمت من دراز می شود. از او کمک می گ

برچسب: نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

میم میم ساکت بود. اصلا نمی خندید. به ندرت حرف می زد و مدام سرش را روی میز می گذاشت. یک روز جوری به سوال معلم ها جواب می داد که آدم حس می کرد می تواند به معلم درس بدهد؛ یک روز هم مات و مبهوت، انگار که هیچ چیز نمی فهمد، به تخته زل می زد. یک بار سعی کردم با او حرف بزنم؛ اما او سرسری و کوتاه جوابم را داد و بعد سرش را روی میز گذاشت. من هم راهم را گرفتم و رفتم و دیگر با او حرف نزدم. آن روز دیدم دارد می خندد. نگاهش کردم. دهانش بسته بود و حتی لبخند نمی زد؛ اما می خندید. نمی دانم چه طور بود اما سر و پای وجودش داشت قهقهه می زد. از آن حالت خنده ام گرفت. نشستم کنارش و عین دیوانه ها قاه قاه خندیدم. ناظ

برچسب: نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

من امشب ٤٥ ديقه رفتم اينستاگرام و فقط عكس پروفايل فالوورهاي ميديا رو ديدم. بعدش حس خيلي بدي داشتم.

مي تونستم تو ٤٥ ديقه داستان بنويسم يا مباني بخونم يا پيانو بزنم يا حتي ٤٥ ديقه بيشتر بخوابم.

اين رو مي نويسم اينجا كه دفعه ي بعد حواسم رو بيشتر جمع كنم نسبت به عمر و وقتم.

نوشته شده توسط آکو در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

من بر آنم که آدم دیگری شوم. این سیر زندگی بی تغییر روزانه که هر روز (نزدیک به شیش ساله) داره تکرار میشه مسخره است. من از وقتی یادم میاد همین بودم با همین دغدغه ها و همین مشکلات؛ بی هیچ تغییر ویژه ای. مرا تغییر باید. من باید آدمی بشم که اونقدر از خودم راضی باشم که وقتی یکی ازم بد میگه ناراحت نشم و بگم مشکل از خود طرفه. خب ممکنه جمله ی بالا باعث بدفهمی بشه. بذارین بازش کنم. منظور من در کل اینه که دلم میخواد هر کاری می کنم خودم رو دوست داشته باشم، عملکرد خودم رو دوست داشته باشم و انقدر به کارم مطمئن باشم که اگر کسی سرکوبم کنه سرم رو بالا بگیرم و به پهنای صورتم بخندم و تو دلم بگم هی تویی که داری ا

برچسب: نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

سلام. من الان دقیقا سه روزه که بعد از یه اتفاقی همش فکرم مشغوله و درست درس نخوندم. شنبه و دوشنبه هم دو تا امتحان سرنوشت ساز دارم. امتحانای تغییر رشتمه و اصلا راه نداره که قبول نشم در اون صورت واقعا بیچاره میشم. خلاصه که اوضاع فعلا جالب نیست به خاطر این سهل انگاری هم فردا نمیرم مدرسه که یه صبح تا ظهر رو هم این جوری از دست میدم. ولی خب اومدم همه ی اینا رو گفتم که بگم فردا می خوام مثل یه مرد درس بخونم. که وقتی فردا شب سرم رو میذارم رو متکا به خودم افتخار کنم و لبخند بزنم. اینم متن آهنگیه که از رادیو آوا شنیدمش و کلی گشتم تا بتونم دانلودش کنم. همنفس با صدای رضا آزرم: حیف میگذره روزایی که به حسرتش

برچسب: نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

آخ.. حالم بده.

به قول اخوان ثالث:

"بده، بد، بد

چه امیدی؟ چه ایمانی؟ کَرَک جان خوب می خوانی.."

ببینین من می خوام عین یه مرد بی دقت و کسالت آور با زندگی بجنگم.

اون چه این وسط واضحه اینه که اگه من وا بدم بازم همین آشه و همین کاسه. پس بهتره روحیه م رو حفظ کنم. دلم می خواد یه روانشناس حاذق رفتارا و احساساتمو بکاوه و ریشه و علتشو برام توضیح بده.

حرف خیلی هست، حرف خیلی هست.

از دست خودم ناراحتم. آخ.. آخ..

نوشته شده توسط آکو در ساعت | لینک |

برچسب: نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

سلام، من کنکور رو با موفقیت پشت سر گذاشتم. رتبم بیست و دو شد در هنر، و البته که بهتر میخواستم. بیست و نه مرداد هم کنکور عملیم بود. و حالا هم فقط یه ماه فرصت دارم تا دانشگاه. ولی اون انگیزه لازم رو ندارم و ناراحتم. دلیلشم دوستمه که درحال به ته رسوندن بی معرفتیه. دارم فکر میکنم ازش دل بکنم ولی خیلی خیلی سخته، خیلی سخته. و این در حالیه که تمام اینا برای اون هیچ اهمیتی نداره. و این واقعا احمقانه س که من دارم خودمو جر میدم به خاطرش. خب این هم اندر احوالات ما. سعی دارم قوی باشم. یه چیز جالب! اگه کسی این پست منو خوند، این رو هم بخونه. این دوستی که الان ازش مینالم، همونیه که پارسال 11 مرداد راجع بهش ن

برچسب: چندی, نویسنده: آتنا رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:21

صفحه بندی